تبليغاتX
نجوم,علم,زندگی
نجوم همون علمیه که من زندگی روبااون شناختم
سلام بازم این مزاحم اومد سخته بخوام از روزایی که رفت بنویسم.از چیزایی که دیدم.کنکوری که دادم.رتبه ای که زدن رو پیشونیم و شد تمام شخصیتم و وجودم از دید این آدمای کوچیک.گاهی وقتا واقعا نمی دونم باید چیکار کنم از دست دوروبریام.اما میدونم یه چیزایی هست که باید به خودم و اونا اثبات کنم.شاید اثباتش سخت تر از نسبیت عام و خواص باشه اما چاره ای ندارم جز شروع کردنش.آدم بدی بودم و هستم از خدا میخوام که به خاطر تموم گناهام منو ببخشه.خواهش می کنم دعام کنید که تو این راه موفق بشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 18:35  توسط کمال | 
بالاخره وقتش رسید که عکسامو ببینید.اینجا که می بینیدمیدانه آزادی یا جمهوریت که محل ساختمان قبلی دولت بوده.البته تاریخ خوده ساختمون به خیلی قبل برمیگرده اماتوسال۱۹۹۱ که آذربایجان از شوروی جدا شد و جزو اولین جمهوری های تازه استقلال یافته بوداولین جلسات برایتشکیل دولت جدید تو این ساختمون تشکیل شد و اسم ساختمون و میدان آزادی یا جمهوری شد .

کافیه بزرگی میدونو ببینید تا چشاتون سیاهی بره.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:4  توسط کمال | 
فردا که بییاید من به رویا می رسم من رویا رادر میابم.کدام رویا؟ از من نپرس از خودت که همه زندگیتو ساختی بپرس.اینا رو نمی گم که به هم بریزی یا نمی گم که رویایی بشی اینارو میگم که از خودت بپرسی من می دونم قرار فردا چی کار کنم؟می دونم فردا به چه موفقیتی میرسم؟حالا حتما این فردا ۲۴ ساعت نیست شاید فردای تو ۱۰ سال دیگه باشه یا فردایه من ۱ ماه دیگه باشه.فقط اینو بدون که اگه برنامه ای واسه فردا نداری اگه امروزت عین دیروزته اگه مطمئنی که فرداتم مثله امروزه ۱ تکون کوچولو به خودت بده تا زندگیت جون بگیره.تمام مشکلات من از بی برنامگی بود وقتی ۱ بار دیگه خوب فکر کردم من نه تنها هدف ندارم بلکه واسه رسیدن به هدف برنامه هم ندارم. با ۱ کم فکر کردن ۲باره زندگی کنیم

اگه نظر ندید الاهی چلاغ بشی(الکی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 17:19  توسط کمال | 

سلام

بالاخره تصمیم گرفتم از سفرم بنویسم سفر من کشور آذربایجان شروع شددر حدود 9 ساعت رانندگی تا باکووماجراهایی که بعدا تعریف میکنم.مقصد دوم ما شهرتفلیس بود.با قطار از باکو تا تفلیس حدود 12 ساعت طول کشید.تفلیس پایتخت کشور گرجستانه که مفصل در موردش حرف می زنیم.مقصد سوم وآخر ما شهر رویایی مسکو پایتخت روسیه بود که با هواپیما ازتفلیس 8 ساعت تو راه بودیم.اما اول آذربایجان.عکسی که براتون می زارم ورودی شهر باکو هستش که یه امام زاده اونجاس و تو مطلب بعد در موردش خواهم نوشت.

 تو کشور آذربایجان کمتر شهری مثل ایران بافت متراکم داره و تو اکثر شهرها خونه ها توی باغ ها با فاصله زیاد از هم قرار دارن مثل شهرهای شمال ایران.البته باکو دارای بافت متراکم شهریه.

این محله که ورودیه شهره اسمش نفتچیلره که حتا از توی حیاط مردم نف تمی جوشه و بیرون میاد.

شهر توی ساحل دریای خزر بنا شده که به جاذبه های شهر اضافه می کنه. به ندرت می شه ساختمون های ویلایی یا دو طبقه دید مردم بیشتر توآپارتمان زندگی میکنن که تو عکس معلومه. فعلا واسه امروز کافیه تا بعد.

نظر یادتون نررررررررررررره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:23  توسط کمال | 

سلام

 

امروز 16 مرداد ساعت 8 اولین صدای من به گوش رسید نمی دونم اون روز کسی فکر می کرد که من یه روز واسه شما همچین چیزی بنویسم یا نه ولی مهم اینه که من الان اینجام می نویسم پس وجود دارم اما در مورد روز تولد من اعتقاد دارم که روز تولد هر کسی مال خودشه و اصلا مهم نیست که یکی به آدم تبریک بگه یا کادو بخره مهم اینه که آدم فکرشو عوض کنه نه این که فکرای درستشو عوض کنه بلکه سعی کنه دنیای اطرافشو یه جور دیگه ببینه و اون جور که باید حوادث اطرافشو ببینه و حس کنه.به نظر من دنیا با شما همون جوری رفتار می کنه که شما دارید با اون رفتار میکنید.دنیا همون چیزو به شما می ده که شما ازش می خواید. پس بیاید با کارامون و رفتارمون اون چیزی رو بخوایم که واقعا لیاقتمون اونه. به امید خدا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:8  توسط کمال |